هجرت
ساقيا مي ريز در جامم زخود بيگانه كن
كثرت هستي دنيا پيش من افسانه كن
خرق كن از قلب من هستي نما هاي سراب
كاخهاي بينش بيمار ما ويرانه كن

ا ز سبوي عشق يك جرعه به قلب من رسان
اين دل پر درد را در يك زمان دردانه كن
هر كه نوش عشق خواهد نيش راهش هم چشد
در وصال شمع بي جا ن چون پروانه كن

هجرتي بايد از اين منزلگه دنياي دون
در دیار آشناي معنويت خانه كن
در ميان كو چه هاي دنيوي گم گشته اي
لحظه اي بر خود بيا و يادي از ميخانه كن
پاكسازي كن جهان و نفس را از هر بدي
درجهاد نفس و دينت كوششي جانانه كن
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:43  توسط گروههای تخصصی انجمن
|
